تبليغاتX
سهراب سپهری
سهراب کجایی که آب را گل کرده اند؟
 

با اطمینان پا گذار جا پای دوست

              چون تو هیچ دوستی در میان نداری جز خدا

                  آهسته در برفها به خواب رو

                                               او با تو می پاید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:19  توسط آسمان  | 

 

آنچنان بر مرگ زار خود می گریم  تا مردابی زرف بر سر مزار خود سازم .(آن مرداب تصویر خیال من است)

آن زمان است که بر مردابم اسیر می شوی و تو را هیچ چاره ای نیست .

 

می مانی ،به اجبار  زمان می مانی، تاکه شاید مرداب زمان تو را به کام خود فرو ننشاند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:13  توسط آسمان  | 

ما همه فرزندات نوح هستیم

                                        همان نوح هزار ساله ،پیام آور خدا

 اما چه سود ،هر زمان ،در هر مکان،مرگ به چشم می بینیم و نو میدی ز پیش

 چنانکه باید مرگ دیده و توبه بر زبان جاری سازیم ،قفل از دلها بر کنیم و امید را از برکات خدا بستانیم.

        خدایا

    با این همه کفر ،چرا هنوز به ما امید داری؟

     -چنانچه میتوانی ،تو خوب باش ،باشدت با دگران چه کار؟!؟!

 هر که را این تفکر باشدش در ذهن ،کند خرابه ای را آباد ز ویرانی .

 

 

                  از عشق بی پایان خداست که نابود نمی شویم

                         زیرا او رحمت بی منتهاست.     

              

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:7  توسط آسمان  | 

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.

آسمان مكثي كرد.


رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد


و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:


"نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است


و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است


مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،


پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،


دو قدم مانده به گل،


پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني


و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.


در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:


كودكي مي‌بيني


رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور


و از او مي‌پرسي


خانه دوست كجاست."
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 3:11  توسط آسمان  | 

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند 
شب سلیس است و یکدست و باز
 شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
 و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 3:0  توسط آسمان  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:40  توسط آسمان  | 

                

در انتهای هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زمین
پايوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه ، آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای ِ دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بيكرانۀ كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده ای مرا ؟

 

                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:18  توسط آسمان  | 

 

من می ستایم دوستی را ،آن بهترین دوستی را که میان ماه و خورشید برقرار است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:8  توسط آسمان  | 

  و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
 برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد ...
 که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
 و رفت تا لب هیچ ...
 و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
 که ما میان پریشانی تلفظ درها 
 برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:34  توسط آسمان  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 13:6  توسط آسمان  |