با اطمینان پا گذار جا پای دوست
چون تو هیچ دوستی در میان نداری جز خدا
آهسته در برفها به خواب رو
او با تو می پاید.
آنچنان بر مرگ زار خود می گریم تا مردابی زرف بر سر مزار خود سازم .(آن مرداب تصویر خیال من است)
آن زمان است که بر مردابم اسیر می شوی و تو را هیچ چاره ای نیست .
می مانی ،به اجبار زمان می مانی، تاکه شاید مرداب زمان تو را به کام خود فرو ننشاند.
همان نوح هزار ساله ،پیام آور خدا
اما چه سود ،هر زمان ،در هر مکان،مرگ به چشم می بینیم و نو میدی ز پیش
چنانکه باید مرگ دیده و توبه بر زبان جاری سازیم ،قفل از دلها بر کنیم و امید را از برکات خدا بستانیم.
خدایا
با این همه کفر ،چرا هنوز به ما امید داری؟
-چنانچه میتوانی ،تو خوب باش ،باشدت با دگران چه کار؟!؟!
هر که را این تفکر باشدش در ذهن ،کند خرابه ای را آباد ز ویرانی .
از عشق بی پایان خداست که نابود نمی شویم
زیرا او رحمت بی منتهاست.
گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است و یکدست و باز
شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
در انتهای هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زمین
پايوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه ، آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای ِ دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بيكرانۀ كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده ای مرا ؟
من می ستایم دوستی را ،آن بهترین دوستی را که میان ماه و خورشید برقرار است.